خیلی خیلی دوست دارم کتاب بخونم... نه تینکه بشبنم یه کتاب بزارم جلوم و بخونم... یه لیست داشته باشم... ۴ تا ۴ تا از کنابخونه بگیرم... شب ها تا دیر وقت بخونم... صبحها زود بلند شم... توی طول روز دل بی قرار باشم برم سروقت کتابا... بعد که تموم شد دلم بگیره... مثل درد سیاوش... یا بزرگ بشم مثل فریدون سه پسر داشت... یادبگیرم مثل سووشون... نقطه ی عطف بشه برم مثل گفت و گو با مرگ... لذت رو یاد بگیرم مثل زوربای یونانی... درد رو بفهمم مثل مسیح باز مصلوب... و ازش هزار بار لمیرم... مثل همه میمیرند...

اما هنوز روزهای خاکستری زندگیم ... رورهای خم شدگی در شهودهای فلسفی م... روزهای تنهایی هام... روزهای عطفم رنگ خون دیگران رو داره... که هنوز دارمش... امانت گرفته بودم... امید که بخشیده شوم... صاحبش دیگه در میان ما نیست.

منبع : انسانی زیادی انسانی |خون دیگران
برچسب ها : روزهای ,بخونم