به جز خودم کسی را سراغ ندارم که افسردگی و اندوهش با خالی کردن ماشین لباسشویی و پهن کردن لباس ها محو و نابود شود.. 

امشب وسط قفسه های فروشگاه در بین چیزهایی که قصد خریدشان را نداشتم ناگهان خودآگاه شدم..  دیدم چیزی نیستم به جز گوشت و پوست و استخوانی که در سبد کره و ژله و نبات دارم...  دیدم هیچ اثری از فکر و حس و دردی نیست..  فقط قفسه های یخچال و کابینت ها را مرور میکردم تا هر کدام خالی شده پر کنم... من یکی از مردمی بودم بی اندازه معمولی و محدود به جسمانیت خودم... لحظه ای فاقد هر گونه معنا و والایی... در پی برآورده ساختن پایین ترین سطح هرم مازلو...

وقتی کیسه ها را خالی میکردم برگشتم به سطح عادی.. . جسمانیتم به شکر و تغکر ختم شد...

خشم و سردرگمی ام را درمبان لباس ها در لباسشویی ریختم... میروم که لباس های تمیز را پهن کنم. 

منبع : انسانی زیادی انسانی |در فاصله ی شستن لباس ها
برچسب ها : لباس ,خالی